امورفرهنگی
آموزنده
تاجر پسرش را برای آموختن راز خوشبختی نزد خردمندی فرستاد . پسر جوان 4روز تمام در صحرا راه رفت تا این که سر انجام به قصری زیبا بر فراز کوهی رسید مرد خردمند ی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می کرد.
به جای این که با یک مرد مقدس رو بهرو شود ، وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری درآن به چشم می خورد فروشندگان وارد و خارج می شدند مردم در گوشه ای گفتگو می کردند از کستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی میزی انواع و اقسام خوراکی ها ی لذیذ چشیده شده بود خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد2 ساعت صبر کند که نوبتش فرا رسد خردمند با دقت به سخنان مرد جوان (که دلیل ملاقاتش را توضیح داد) گوش کرد ام به او گفت:که حالا وقت ندارد که راز خوشبختی را برایش فاش کند پس به او پیشنهاد کرد کخ گردشی در قصر بکند و بعد از 2 ساعت دیگر به نزد او باز گردد. مد خردمند اضافه کرد "اما از شما خواهشی دارم"!قاشق کوچکی به دست پسر جوان داد و 2قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باش و کاری کنکه روغن آن نریزد مرد جوان شروع کرد بالا و پایین رفتن از پله ها.... در حالی که چشم از قاشق ب نمی داشت 2 ساعت بعد نزد خردمند بازگشت مرد خردمند از او پرسید :"آیا فرش های زیبای اتاق ناهار خوری را دیدی ؟آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده اند دیدی؟.. جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیزی ندیده و تنها فکر او این بوده که روغن را حفظ کند .خردمند گفت: جوان پس برگرد و شگفتی های دنیا ی من را بشناس آدم نمی تواند به کسی اعتماد کند. مگر این که خانه ای را که در آن سکونت دارد بشناسد مرد جوان این بار به گردش در کاخ پرداخت در حالی که همچنان قاشق را به دست داشت با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف ها بود می نگریست او باغ ها را دید و کوهستان های اطراف ظرافت گل ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد وقتی به نزد خردمند باز گشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد خردمند پرسید:"پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آن را ریخته است آن وقت مرد خردمند به او گفت : راز خوشبختی این است که همه شگفتی های جهان را بنگری بدون این که 2 قطرعه روغن داخل قاشق را فراموش کنی."
نظرات شما عزیزان:
|
About![]()
الهی نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی Archivesبهمن 1391دی 1391 آذر 1391 شهريور 1391 مرداد 1391 تير 1391 AuthorsسعیدهLinks
ستایش دختری از جنس تنهایی@
LinkDump
حمل و ترخیص خرده بار از چین Categories
عیدو تلویزیون خونه پدر بزرگ |